تبریک
ديشب خدا پيش من بود
آري ديشب خدا پيش من بود 0 نشسته بود بالاي سرم و دستانش را بر سرم مي كشيد 0 نوازشم مي كرد دستم را به سوي دستش بردم نتوانستم دستش را بگيرم شايد در خواب مي ديد مش 0 نه خواب نبودم 0چون بالاخره تونستم دستش را تو دستم بگيرم 0 گرماي دستش را احساس كنم كه يك دفعه متوجه شدم كه دستانمام را به سوي ستاره هاي آسمان برده ايم و آنها هم دستشان را به دستهاي ما گره زدهاند 0 در آن شب همه محتاج خدا بودند و ستاره ها و ما غرق ناز بوديم 0 و زير محبت او خم مي شديم 0 دستهاي سنگ صبوري را مي فشرديم 0ولي زبان نداشتيم كه بتوانيم درد دل كنيم 0 حرف بزنيم فقط دستهايمان بود كه به هم گره خورده بود اين دستها را به سوي آسمان گرفتيم 0 دست خدا بلندتر از دست ما بود بالاخره بازبان بي زباني از خداي مهربان خواستيم آن چيزي را كه بايد مي خواستيم كه كودكان غزه را از اين جنگ نجات دهد و به خواب رفتيم و بالاخره صبح كه شد و نگاه صبح گل ها باز شد و ديدم دستانم برق نور بود ديروز خدا پيش من بود 0
نویسنده امين قنبر پور
از طرف اعضا ادبی کانون
شهید نوجوان سید سجاد حسینی در سال 1350 شمسی دوم مرداد در روستای دیز بخش امام رود خلخال متولد شد.اصل و نصب این خاندادن سادات نسل به نسل به امام کاظم (ع) می رساند.شهید نوجوان سید سجاد حسینی بعد از کسب اجازه از حوزه علمیه به پذیرش بسیج رفته و با رضایت قلبی پدر و مادر و به عشق امام حسین (ع) از خلخال به جبهه اعزام و بعد از آموزش نظامی به منطقه اعزام شده . آخرین ملاقات شهید نوجوان با پدر و مادر محترمشان در پادگان شهید پیرزاده بوده است.